توصیه میکنم دوستان اگر نخواندهاند حتما بخوانند. داستان وقتی است که امریکا به عراق حمله کرد.
الان که برخی میپرسند تو چرا چیزی نمیگویی؟ پاسخم این است که زمانی که همه شماها و دیگرانی که دم از کشور و دشمن و امریکا و اسرائیل میزنند، در خواب غفلت بودید و به جمع کردن پول مشغول، من این روزها را پیشبینی کرده بودم.
من سلبریتی نیستم که هر روز یک پست بگذارم و نان به نرخ روز بخورم. من نویسندهام و حرفهای خود را در رمان و داستان باز میگویم. الان هم برای این که تحلیل مرا بدانید، نگاهی به کتاب غنیمت بیاندازید که نوشتهام:
...اما برخلاف نظر آقا پیمان معتقدم بحث، هم باید اصولی باشد، هم منطقی. به شرطی که واقعا دنبال حقیقت باشیم.
سلیمی پوزخند زد.
- هه! حقیقت... جنگ و حقیقت؟! اولین قربانی جنگ، خود حقیقت است.
...حتی سلیمی هم خندهش گرفت. رو پیمان گفت: بابا شما دیگه کی هستید، من تاحالا فکر میکردم، وضع خودم خیلی خراب است. حالا بوش شد نماینده خدا و حول حالنای ملت عراق و... دوباره از آن خندههای اعصاب خرد کن کرد. گفت: از روی خیرخواهی آمدهاند صدام را بردارند، یک آزادی مشدی به ملت مظلوم عراق هدیه بدهند، ها؟
....جورج بوش گفت: من هم کاری میکنیم تا جهانی امنتر داشته باشیم تا مردم عراق را آزاد سازیم... به زودی چنگال ترور و وحشت گلوی مردم عراق را رها میکند.
به نظرم رمان غنیمت را حتی اگر خودم ننوشته بودم باز هم توصیه میکردم همه آن را بخوانند. ما خیلی زود تاریخ را فراموش میکنیم.
نظر شما